ɷ͠ سـ ـال نــ ـو مـبــارک ͠ɷ
« بر آمـــد بــاد صـبــح و بــوی نــوروز
بـه کــــام دوســـتان و بخـــت پـــیروز
مبـــارک بـادت این ســال و همـــه ســال
همـــایــون بـادت ایــن روز و همـــه روز»
![]()
ســـلام
مـــا خوبیم....شمـــا:
خــوبین؟خوشیــن؟
عیــــدتون مبــارک ![]()
بهــــار اومد دوباره...همه جا سرسبز شده...و همه چیز بوی نویی و تــازگی میده...
امیــدوارم ســـال ۸۹ سال خوبی برای همه باشه و اتفاقات خوبی در این سال بیفته...
بازم دیگه یه چند روزی درگیـــر کارای عید و نوروز و سال جدیــد و اینا بودیم...وقت نکـــردیم آپ کنیم...تا امــــروز که وقت کردیم...
مرســـی از همه ی دوستای عزیزمون که به ما لطف دارن،همیـــشه سر میزنن
از اونجایی که اکثرا" بابت اون آپ قبلی گفتین خیلی غمگینه سعی کردیم این یکی یکم شادتر باشه...
اگه اینجـــوری پیش بریم کمکم افســردگی خواهیم گرفت،
اینم چندتا شعـر و جمله که خوشم اومد،گفتم بذارم شمام بخونین،اگه خواستین نظرتونم بگین در مورد این شعرا
در دنیا اگـــر صدایی بمـــاند
اگـــر سـرودی بمــاند
اگـــر کــــلمه ای بمــــاند
صـــدای انســـان....ســـرود انســان در این کلام است؛ عشق من
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
دوست داشتن کسی که مارا دوست میدارد،کار بزرگی نیست،مهـم آن است کسی را که مارا دوست ندارد دوست بـداریم...
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
در سکوت دلنشین نیمه شب می گذشتیم از میان کوچه ها
رازگویان،هر دو غمگین،هر دو شاد هر دو بودیم از همه عالــم جدا
تکیه بر بازوی من میداد گرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جان من می ریخت نرم ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگــاهش با همه پرهیز و شرم برق می زد آرزویی دلنشین
در دل من با همه افســردگی موج می زد اشــتیاقی آتشین
زیر نور مـاه دور از چشم غیر چشمها بر یکدگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز در تب ناگفته ها می سوختیم
نسترن ها، از سر دیوارها سر کشیدند از صدای پای ما
ماه می پائیدمان از روی بام عشق می جوشید در رگهـــای ما
سایه هامان مهربـانتر،بی دریـغ یکـدگر را تنگ در بر داشـتند
تا میـان کوچـه ای با صد ملال دست از آغـوش هم برداشتند!
باز هنـگام جدایی در رسید سینـه ها لرزان شد و دلهـا شکست
خنــده ها در لرزش لب ها گریخت اشـک ها بر روی رویــاها نشست
چشـم جان من به ناکامی گریست برق اشکی در نگـاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداخـتند ماه را ابری به کـام خود کشیــد
تشنه ، تنـهــا ، خسته جـــان ، آشفته حـال در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگــریم در غمش دیوانه وار خلوتی میخواستم دلخواه خویش
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
به دلایلی دیگه ادامه نمیدم این شعـــرارو![]()
![]()
ایـــشالا حـالا وقت زیــاده !امیــدوارم از این آپم خوشــتون اومده باشه...
خیلی خوشـــحالیم که دوستای خوبی اینــجا پیدا کردیم![]()
![]()
![]()
منتـــظر حضــور گرمتــون هســتیم...بازم سال نوی همـــتون مبـــارک.
تا آپ بعــدی![]()















